تبلیغات
میثاق با ولایت - مهمان
مهمان


-چند بار بگم ننه، دست توی آب یخ نذارید، خوب نیست براتون.
- نه ننه، از بس لباس هامو شستی خجالت می کشم، مگه چند تا دست داری!
سینی استکان را آوردم و گذاشتم گوشه ایوان، دلم خیلی گرفته بود، در و دیوار این شهر برایم غریب بودند. بیچاره این پیرزن هم اسیر ما شده. به شوهرم گفتم:
-حسین آقا، من هیچی، مادر پیرت گناه داره، آخر عمری آواره این شهر و اون شهرش کنی، قبول نکرد و گفت:
- خانم بازار کساده، توی روستا هم که کسی دنبال بنّا نمی ره، همه خودشون یه پا بنا هستن. نون توی شهره. اون هم تهران که مردم اگه راه هم برن پول در میارن.
بیچاره حسین آقا هم راست می گفت. خرج گرون شده، با دوتا بچه دانشگاهی و یه مادر پیر چاره دیگه ای هم نداشتیم.
استکان چایی رو گذاشتم جلوی ننه ریحانه و گفتم: بیا ننه، بیا گلویی تازه کن، آخه چقدر بگم نمی خواد کار کنی. من که کاری توی خونه ندارم. این جا که کسی ما را نمی شناسه برام خیاطی بیاره. توی این یک ماهی که اومدیم دست به چرخ خیاطی نگرفتم. با این روغنی هم که دکتر داده، شب ها راحت می خوابم، کلی درد دستم بهتر شده.
صدای زنگ اومد، چادرم را برداشتم. ننه ریحانه با تعجب نگاهی کرد و گفت: جایی می ری ننه؟ گفتم آره، این همسایه بغلی، لیلا خانم رو می گم، هفته پیش اومد دنبالم رفتیم جلسه قرآن، دوباره اومده دنبالم. نیم ساعتی بیشتر نمی شه زود برمی گردم. تنها که توی خونه نمی ترسی. می خواهی شما هم بیای؟
-نه ننه، نه، من که سواد ندارم، چشامم که درست جایی را نمی بینه، تو برو برای من هم دعا کن. سماور را خاموش کردم و رفتم.
- ننه ریحانه، ننه ریحانه، کجایی؟ بیا که یه خبر خوب برات دارم.
- چیه زهرا، چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرت.
- سلام ننه، یه خبر خوب واست دارم.
- علیک سلام، قبول باشه چه خبره؟
- نمی دونی ننه چقدر خوشحالم. تو جلسمون یه کاروان دارن که هر هفته می رن زیارت، نمی دونی از سفرای قبلی چیا تعریف می کردن. فکرش را بکن ننه، آدم بره یه جایی که مطمئن باشه آقا هم اونجاست. چقدر دلم می خواد برم، ننه ولی حیف که نمی شه.
- چرا ننه؟ پولش زیاده، اگه به خاطر پولشه، من یه خورده پس انداز دارم، می دمت برو. بچم حسین، هنوز یه بار هم تو رو نتونسته ببره زیارت.
لب حوض دستمو شستم و گفتم:
-چرا ننه برده. مگه یادتون نیست. اوّلای عروسیمون رفتیم مشهد. توقعی که از اون ندارم، اگه داشته باشه از خداشه. نه ننه به خاطر پولش نمی گم.
- پس واسه چی می گی؟
- سمیه خانم، مسئول کاروانشون می گفت که این هفته جمکران نمی برن، یعنی تو برنامه سفرشون نیست. یه هفته می برن حرم حضرت معصومه، یه هفته می برن جمکران. این هفته می برن حرم خانم معصومه. تازه دفعه آخره، این هفته دیگه مدرسه ها باز می شه، سمیه خانم هم که معلمه، نمی رسه. فقط تابستونا کاروان راه می اندازن. اما باشه ننه، نمی دونی چقدر خوشحالم، من که تا حالا نرفتم حرم حضرت معصومه پا بوسشون. دلم می خواهد برم حرم خانوم را ببینم. خرجش زیاد نیست، همش دو روزه، حسین آقا قبول می کنه. می خوام شما رو هم ببرم، گفتن جا دارن، من هم اسم شما رو نوشتم.
- نه ننه منو کجا می بری، می خوای دستگیرت بشم. من که نه پا دارم راه برم نه چشام جایی رو می بینه.
- باشه ننه اشکال نداره. خودم هم چشمتون می شم هم پاتون. خیلی دلم می خواست ببرمتون مسجد صاحب زمان، حیف که نمی برن. درسته شما قبلاً رفتین حرم حضرت معصومه، ولی خیلی وقت پیش بوده. حالا خیلی عوض شده، می گن خیلی باصفاست.
هر جور بود ننه ریحانه را راضی کردم که همراهم بیاد.
قرار شد چهارشنبه بعد از ظهر راه بیافتیم، یه جوری که برای نماز شب حرم باشیم.
حسین آقا تا پای اتوبوس همراهمون اومد. کلی هم سفارشمون کرد، بنده خدا خیلی خوشحال بود. دلم می خواست حسین آقا هم می توانست بیاد. دیشب گفتم:
-حسین آقا، تنهایی نمی چسبه می خوای نرم؟
- برگشت و با غضب گفت:
- یعنی چه نری زن! تو که خودت می دونی من زیاد رفتم قم. توی این موقعیت هم اصلاً دلم نمی خواد بیام، شما برید، فقط هر چی تو کردی ننم. می دونم سخته اما ثواب می کنی، بنده خدا چند ساله همش توی خونه اِس. به خدا تو روی تو و ننه ام شرمندم. اگه رفتی به آقا بگو دست ما را هم بگیره.
گفتم:
-حسین آقا، دشمنت شرمنده، من که خیلی ازت راضیم، خدا هم ازت راضی باشه.
سمیه خانم صدایم کرد. دو تا کارت داد دستم و گفت: اینا کارت بیمه اس، حواستون باشه گمش نکنید. در ضمن روی ماشین اسم کاروان را زدیم که اون جا اتوبوس رو گم نکنید، چون کاروان های زیارتی زیادن.
سرم را پایین انداختم و با خجالت گفتم: شرمنده سمیه خانم من سواد ندارم، یه نشونه دیگه بدید یادم بمونه. سمیه خانم لبخندی زد و گفت: نگران نباش اون جا همه با هم هستیم، گم نمی شین، من هم سفارشتون را می کنم.
اتوبوس حرکت کرد، اما خیلی معطل شدیم. از خانم های کاروان کسی را نمی شناختم. لیلا خانم هم که قرار بود بیاد، واسه دخترش خواستگار اومده بود، نتونست بیاد. از لحظه ای که سوار شدیم دل تو دلم نبود، هر چی ذکر و صلوات بلد بودم خوندم. ننه که خوابیده بود من هم کم کم خوابم برد.
-زهرا خانم، رسیدیم همه پیاده شدن. دیر رسیدیم، نماز جماعت تموم شده، برید نماز بخونید، زیارت هم بکنید دو ساعت دیگه پای اتوبوس باشید، اتوبوس رو که می شناسید؟ همین طور که داشتم ننه رو بلند می کردم گفتم: بله، چشم، دست شما درد نکنه.
زن ها رفته بودند، اتوبوس و جایش را نشون کردم که گم نشیم. دست ننه را گرفتم و رفتیم طرف حرم، گل دسته ها را که دیدم دلم ریخت، شروع کردم به گریه کردن؛ سلام دادم و رفتیم تو. ننه ریحانه می گفت چشمش که درست نمی بینه ولی از اون موقعی که اومده بوه حرم تا حالا، خیلی عوض شده. جایی رو بلد نبودیم. به یه خانمی گفتم: ببخشید خانم، کدوم طرف باید بریم پابوس؟ با دست اشاره کرد و گفت: برین اونجا، ما رو هم دعا کنید.
خیلی شلوغ بود. وارد حرم شدیم، خیلی باصفا بود. در و دیوارش منو یاد حرم رضا می انداخت. ضریح رو نمی دیدم، یه گوشه پیدا کردم، جانمازمون رو پهن کردیم و نشستیم. ننه ریحان برگشت گفت: ننه، من که نمی تونم برم جلو، اما تو از طرف من برو دست بگیر به ضریح، از طرف من هم حاجت بخواه.
ضریح رو نمی دیدم. فکر کنم توی یه رواق دیگه بود، نمی دونستم از کدوم طرف باید برم. چند تا در بود که زن ها از اون ها رفت و آمد می کردند، گفتم حتماً یکی از این درها می خوره به ضریح. اما خیلی شلوغ بود، ننه هم تنها بود، تازه گفته بودن که دو ساعت دیگه بریم پای اتوبوس شام بخوریم. گفتم: ننه، هَمین که اومدیم طلبیدنمون، حتماً که نباید دست بزنیم به ضریح. تازه ما که تا صبح این جا هستیم، بذار بعد از شام یکی رو پیدا می کنیم شما رو بسپاریم دستش، هر جور شده میرم از طرف خودم و شما نخ می بندم به ضریح، خوبه ننه؟
ننه ریحانه رو نشوندم کنار دیوار، خودم هم سرم رو به دیوار حرم تکیه دادم. آن قدر غم و غصه داشتم که نمی دونستم کدومش رو بگم. همین طور که گریه می کردم یادم افتاد به جمکران، بد جوری دلم سوخت. صدای دعا توی حرم پیچیده بود. فکر کنم دعای توسل می خوندن. احساس عجیبی داشتم، گفتم: خانوم معصوم. شما که طلبیدید اومدم پابوستون، اما انگار امام زمان مهمون گناهکار نمی خواستن. ولی مطمئنم که درد و دل من رو به آقا می رسونید، شما که می دونید چقدر آقا را دوست دارم. پیش خودم گفتم: از کجا معلوم، شاید آقا هم اومده باشن زیارت. چادرم را کشیدم روی سرم، شروع کردم به گریه کردن و گفتم: آقا سلام، نمی دونید چقدر دلم می خواد روی ماهتون را ببینم آقا، الهی که خودم و بچه هام فداتون بشیم. آقا خیلی آرزو داشتم بیام جمکران، اما راه ندادید. آخه ما فقیر بیچاره ها به جز شما کسی رو نداریم، همه دل خوشیمون به شماست آقا. کاش این جا بودید، اما باشه، حرمم مال شماست. آقا، از کی بگم براتون، از کجا بگم، از کدوم دردام بگم آقا... .
بدجور توی حال خودم بودم، احساس می کردم آقا جلوم نشستن و دارن به درد و دلام گوش می دن.
یک لحظه دیدم یکی زد روی شونم.
-زهرا خانم کجایی؟ کلی دنبالتون گشتیم. بریم که همه منتظرن.
عاطفه از خانم های کاروان بود. اشک هامو پاک کردم و گفتم: اومدم، صبر کنید دست و پامون رو جمع کنیم. همین طور که داشتم وسایلمون رو جمع می کردم یه خانومی یه بسته شکلات گرفت جلوم و گفت: بردار خانم، مشکل گشاست. خوش به حالت خانم دلت شکسته، دعای ما هم بکن. آقا خیلی مهمون نوازه، دعای مهموناشو رد نمی کنه. دعای ما هم بکن.
یه شکلات برداشتم، دست ننه رو گرفتم و اومدم بیرون. یه لحظه موندم، این خانم از کجا می دونست من داشتم با آقا درد و دل می کردم! چیزی نگفتم و دنبال عاطفه خانم راه افتادم. اون دست ننه را گرفت و گفت:
-زهرا خانم یه کم تندتر بریم، همه منتظرن. باید شام بخوریم و زود حرکت کنیم.
ایستادم و با تعجب گفتم: حرکت کنیم! مگه شب این جا نیستیم؟
فاطمه خانم برگشت و گفت:
-نه، قرار نبوده شب این جا باشیم. چون زیارت آخر بود یه خورده برنامه را تغییر دادیم تا همه جا رو زیارت کنیم مگه به شما نگفتن.
گفتم: نه، کسی به من چیزی نگفت. من هم هنوز ضریح رو ندیدیم، می خواستم دست بگیرم به ضریح، مگه قرار نبود شب توی حرم بمونیم فردا بریم؟
فاطمه خانم لبخندی زد و سرش رو به علامت سؤال تکانی داد و گفت:
زهرا خانم حواستون کجاست؟ چی دارید می گید، مسجد جمکران که ضریح نداره. مردم می رن همون جایی که الان شما بودید. داخل مسجد رو می گم، زیارت می کنن. حالا زودتر راه بیافتید بریم شام بخوریم که همه منتظر ما هستند، بعد از شام می ریم حرم حضرت معصومه، اون جا تا صبح هر چی دلتون خواست زیارت کنید.
ننه ریحانه با تعجب نگاه من می کرد، من هم که خشکم زده بود. نشستم روی زمین و گفتم: عاطفه خانم مگه این جا حرم حضرت معصومه نیست؟
عاطفه خانم نشست، ترسیده بود، همین طور که با چادر بادم می زد گفت: زهرا خانم، چیه، چی شده، چرا این قدر رنگتون پریده، چقدر عرق کردید. حالتون خوبه؟ چرا هذیون می گید!
دست و پام شل شده بود، سرم داشت گیج می رفت به زور گفتم: ای... این جا، ک... کجاست؟ عاطفه خانم همین طور که داشت داد می زد یکی بیاد کمکش، سرم را گرفت توی بغلش و گفت:
-زهرا خانم، الهی قربونت برم، این جا جمکرانه. شما یه دفعه چتون شد؟
باورم نمی شد به زور چشامو باز کردم و گفتم: جمکران، یعنی اون موقع تا حالا من، آقا، جمکران.
عاطفه صدایم می کرد اما دیگه صداشو نمی شنیدم. صدای هیچ کس را نمی شنیدم. به گلدسته های مسجد نگاه کردم، کلی دلم آروم گرفت، تو خیال خودم آقا رو دیدم، دستم رو روی سرم گذاشتم و گفت: سلام آقا، سلام... و از حال رفتم.
منبع:فصلنامه آدینه شماره 2